رویاهای سوخته
رویاهای قبلی
تماس با من
نویسنده خاکستر
نوشته های پیشین
امرداد ۸۸
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٤
تیر ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
لینک دونی
حرف دل
یلدای عاشق
یه غریبه ام فقط همین
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی
لوگو دونی
آهای همیشه و هنوز قلبم...
مهمونای من ( نفر از رویاهاشون گفتن) | سهشنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ - خاکستر |لینک به نوشته

وقتی کسی رو دوست داریم، خیلی قشنگ میشه که سعی کنیم براش متفاوت باشیم؛ برای ابراز علاقه امون بهش راه های مختلفی پیدا کنیم و غافلگیرش کنیم؛ برنامه های متنوع و مخصوصی رو برای زمانی که با هم میگذرونیم طراحی کنیم؛ یا حتی به کارهای کاملا ساده و پیش پا افتاده که برای همه معمولی و عادی به نظر میرسه رنگ و لعاب عشق (البته از ته دل) بزنیم و ببینیم که چقدر استثنایی از آب در میاد و برای ما مفهوم ویژه ای پیدا میکنه.
گاهی با ساده ترین رفتار (به شرطی که خالصانه و حقیقی باشه) میشه به کسی نشون داد که چقدر برامون مهمه. میشه برای یک روز هم که شده، دور از دردسرهای کاری و درگیری های اجتماعی و مشکلات تحصیلی و غم و غصه ی قسط و اجاره خونه و اضافه کاری... به همسرمون، بچه امون، والدین یا خواهر و برادرمون بگیم که هنوز عاشقانه دوستشون داریم. میتونیم کارهایی کنیم که با هم بودنمون رو لذت بخش تر کنه.
طی این پست و چند پست آینده، ١٢٠ راه متفاوت، معمولی، یا حتی احمقانه رو مینویسم که میشه با انجامشون یه عشق پر ماجرا رو تجربه کرد؛ یا حداقل به یاد طرف انداخت که دوستش داریم. شما هم فکر کنید. یه کم به اون مغز مبارک فشار بیارید تا راه های دیگه ای پیدا کنید و در کامنت هاتون بنویسید. (برجا گذاشتن کامنت بیشتر با ایده های جدیدتر، نشانه ی مغز فعال ،خلاقیت، باحالی، شخصیت و هرچیز دیگر شماست.)
*پسران و دختران عزیز: امیدوارم در راستای انجام این پیشنهادات یا هر ایده دیگر، هدف کاملا شرافتمندانه ای رو دنبال کنید وگرنه دعا میکنم الهی تا آخر عمرتون مجرد بمونید.
میتونید:
١. با کلی گل رز غافلگیرش کنید.(تنبل صبح زود پاشو برو همونجا که گل فروشها میرن. خیلی ارزون تموم میشه)
٢. یه مهمونی دونفره روی پشت بوم ترتیب بدین.
٣. از خونه بزنید بیرون و بی هدف بگردید و سرگردون بشید و کارهای نامعقول کنید.(نه اونقدر نامعقول که سر از منکرات یا کلانتری یا بیمارستان یا تیمارستان دربیارید.)
۴.عکسش رو توی کیف پولتون بذارید.(تا هر وقت به مشکل برخوردید و احساس بدبختی کردید، بهش نگاه کنید و یادتون بیاد که بدبختی بزرگتری هم در زندگی دارید)
۵. دوباره عاشقش بشوید.
۶. همین الان باهاش تماس بگیرید یا sms بزنید که فقط بگید: به یادتم.(و دارم برنامه میریزم که مختو بزنم)
٧. یک کارت پستال شخصی طراحی کنید.(شکر خدا فتوشاپ و هزار برنامه دیگه قبلا ابداع شده که کارمونو یه پله راحت کرده)
٨. به جایی که ماه عسلتون رو گذرونده بودید برید و دوباره چند روزی حال و هوای اون روزها رو تجربه کنید.
٩. سعی کنید اوقات خوب، بد، کسل کننده یا شاعرانه اتون رو با هم بگذرونید.
١٠. یه هدیه کوچیک یا یه یادداشت عاشقانه رو توی یه بادکنک بذارید و بهش بدید.
١١. یه میز توی رستوران رزرو کنید.(چه بهتر اگه از اونجا خاطره ی مشترک داشته باشید)
١٢. بدون اطلاع قبلی، زمان و مکان یه قرار ملاقات غیرمنتظره رو براش بفرستید.(از طریق یادداشت یا اینترنت یا sms)
١٣. یکبار زیر بارون دست در دست اونقدر قدم بزنید و آواز بخونید که خیس بشید.
١۴. هم زمان با شروع هر فصل یه هدیه کوچیک یا یه یادداشت عاشقانه بهش بدید.
١۵. سعی کنید از نو دل اونو به دست بیارید تا دوباره عاشقتون بشه.(البته زیاده روی نکنین که برعکس عمل میکنه)
١۶. یه کتاب در مورد یکی از سرگرمی هاش بهش هدیه بدید.
١٧. لباس هاتون رو به هم قرض بدید.(اونایی رو که میشه ها)
١٨. به ماه عسل دوم و سومتون برید.(با همین همسرتون نه یکی دیگه)
١٩. ادای تازه عروس و دامادها رو در بیارید.
٢٠. یه مسیر نسبتا طولانی رو با هم قدم بزنید و در اون مدت فقط درمورد خودتون، خاطرات اوایل آشناییتون و .. حرف بزنید.
٢١. یه اسم مخصوص و جالب برای هم پیدا کنید و تقریبا همیشه با همون نام همدیگه رو صدا بزنید.
٢٢. توی یه مجله یا روزنامه براش پیغام عاشقانه چاپ کنید.(حتی یه نشریه ورزشی یا تخصصی)
٢٣. یه عالمه بادکنک بهش بدید که خودتون باد کرده باشید.(نفست گرفت؟)
٢۴. یک روز خاص رو تعطیلی خودتون اعلام کنید و هرسال در اون روز برای با هم بودن برنامه ریزی کنید.
ادامه دارد................
تا اینجا رو داشته باشید، بقیه اش پست های آینده.
دلارام باشید
مهمونای من ( نفر از رویاهاشون گفتن) | شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ - خاکستر |لینک به نوشته

سلام.
بعضی از ما آدمها هم بامزه ایم ها!
گاهی عجیب خودمونو به نفهمی میزنیم؛ گاهی هم دیگرون رو خر فرض میکنیم.
گاهی به شدت احساس خردمندی میکنیم؛ گاهی هم دیگرون رو پدرسوخته و حقه باز میدونیم.
گاهی توی افکارمون اونقدر برای رودست زدن به دیگرون برنامه میریزیم که تهش از اینهمه سیاست و کیاست خودمون ذوق میکنیم؛ گاهی هم دیگرون رو مدام در حال کشیدن نقشه و ضربه زدن به خودمون تصور میکنم.
گاهی برای خودمون انواع حق و حقوق ها رو قائل میشیم که نصف بیشترش فقط از سر خودخواهی محضه؛ گاهی هم وقتی دیگری مطالبه حق طبیعی و قانونی و انسانی اش رو میکنه حرصمون میگیره و داغ میکنیم.
گاهی... گاهی... گاهی... گاهی...
اونقدر در تکبرمون غرق میشیم که یه چیز یادمون میره... که دست بالای دست بسیاره. که -معمولا- آدمای اطراف ما شاید زودباور باشن، ولی احمق نیستن. و جالب تر اینه که فکر میکنیم همه چی تموم هستیم! خیال میکنیم همه چیز رو در کنترل داریم، اما نمیبینیم طرفمون دست ما رو خونده و اگه اون ما رو بازی نده حداقل داره بهمون میخنده! حیف.. کاش میفهمیدیم که نه ما اینقدر سالاریم، نه دیگرون اینقدر حقیر...
کسی که این وسط ضرر میکنه خودمونیم.با یه زندگی سگی که برای خودمون درست میکنیم، با بوی تعفن افکار کثیفمون که نکبتش کم کم همه وجودمون رو میگیره، که فقط توی فکر کندن از دیگرون و چسبوندن به خودمون هستیم...
اولین اشتباه میدونین چیه؟ این که جلوی دیگرون و حتی وقتی تنهاییم (آخه ما با خودمون هم رودربایستی داریم)، مدام از یک قسمت مضحک بدنمون نوش جان میکنیم که: من آخرشم. من خیلی زرنگم. من کرسی استادی همه شئون زندگی رو توی جیبم دارم. من هزار و یک آتو از دیگرون دارم که وقتی کارم تموم شد یا مخشون به کار افتاد و بازیمو فهمیدن، نمیتونن به ضررم کار کنن. من دستم همیشه پره و از کسی نمیخورم. من حواسم به همه چی هست. من همیشه حساب همه جای کارو میکنم. من اونقدر در همه زمینه ها اطلاعات دارم که میتونم آدما رو سر انگشت بچرخونم. من هزار و یک رابطه و ضابطه دارم که باهاشون کارامو راست و ریس میکنم. همه باید از من بترسن که ایــــــــــــــــــــــــــنــــــــــــــــــــــقـــــــــــــــــــــــــــدر خفنم. من... من... من...
اما یه چیزی اون ته وجود ما داره داد میزنه: نه عزیزم! تو هیچی نیستی. تو چون میبینی خیلی چیزا کم داری از بقیه، به جای جبران این کمبود، به جای اینکه سعی کنی به جبران ایـــــنــــــهـــــمـــــه کوچکی یه کم بزرگ شی، فقط دنبال ضرر زدن به دیگرونی، که چی؟ که: دیگی که برای من نجوشه، میخوام سر سگ توش بجوشه. تو از خودت هیچی نداری. نه عشق داری، نه پول، نه خانواده، نه رفیق همدل، نه پشت و پناه، نه دل کسی خالصانه به هوات پر میزنه، نه کسی تو رو فقط و فقط به خاطر خودت میخواد. تو چیزی برای از دست دادن نداری، حتی ذره ای شرافت و انسانیت.
ما اونقدر جاهلیم که این صدا رو خفه میکنیم. که از بس نداشته هامونو با حباب برای خودمون میسازیم، دیگه داشته های اندکمون رو هم یا به باد میدیم یا به لجن میکشیم. که به بی شرفی افتخار میکنیم! .............................
هی.. هی.. هی.. گاهی عجب زندگی سگی ای داریم! توی این باتلاق هیچ لذتی نمیبریم. وقتی کسی رو خوب دوشیدیم و ازش استفاده کردیم و کارمون باهاش تموم شد، یه ذره دیگه فرو میریم توی اون باتلاق و فشار گل و لای و لجنش رو با کیف و لذت عوضی میگیریم، و هنوز لحظه ای نگذشته میریم سراغ یکی دیگه. چقدر ابلهیم که نفهمیدیم چشم و گوشمون باید در مقابل گرگ هایی مثل خودمون باز باشه، نه آدمها! فلسفه "بخور تا خورده نشی" خیلی وقته نخ نما شده. تنازع بقا توی دنیای یک انسان دیگه جایی نداره. الان دیگه باید جوری خودمونو تربیت کنیم که نه قابل خورده شدن باشیم و نه دیگرون رو بخوریم. انسان وار زندگی کنیم نه درنده وار.
راست گفتن که تکبر، طمع و حسادت سرچشمه و مادر همه سیاه بختی هاست. و فکر کنید چقدر به باد فنا رفتیم اگر هر سه رو با هم داشته باشیم! انسان بینهایت قدرت داره. همون قدر که خوبی رو میتونه پرورش بده و بارور کنه، همون قدر هم در پروروندن پلیدی و بدی مستعده. اما کار خدا مثل ما آدما ناقص نیست. اون چیزی آفریده که نیمی الهی و نیمی خاکیه. نیمه الهی معمولا خاک میگیره و نیمه خاکی معمولا راحت تر تقویت میشه. اما.... اما خدا نذاشته قدرت اون نیمه خاکی بی منتها بشه! اگه ما لیاقت استفاده از نیمه الهی امون رو از دست بدیم نیمه الهی دیگرون و نور الهی هستی بی کار نمیمونه. اونقدر صبر میکنه تا ببینه میخوایم به کجا برسیم... و امان از زمانی که قبل از اینکه ما خودمونو آدم کنیم، روزگار آدممون کنه........ ساده ترین و دم دست ترین ضرری که میکنیم، از دست دادن کسانیه که ممکن بود روزی (حتی همین امروز) بتونن بهترین همراه ما باشن. شاید بهترین دوست.. بهترین همکار.. بهترین همسایه.. بهترین....
یه کم فکر کنیم، تا دلارام باشیم
مهمونای من ( نفر از رویاهاشون گفتن) | سهشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧ - خاکستر |لینک به نوشته

انتخاب میکنم.. ورق میزنم.. به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده ام.......
اما نیست.
دیگری...
و دیگری...
و دیگری...
نه.. نیست.
هیچ کس نگفته.. هیچ جا ننوشته درد مرا.. نیست..
(که اگر بود، درد من نبود)
######
شاعر میشوم
مینویسم
پاره میکنم
زمزمه میکنم
میگریم
زمزمه میکنم
میخندم
زمزمه میکنم
دیوانه میشوم
صدایت میزنم
نفس...
######
رو به روی آیینه خیره در دو چشم متورم در جستجوی خودم
این سوی مرز جنونم؟ یا آن سو؟
-----------------------
تقصیرهای بزرگ من ، مال من
تقصیرهای کوچک تو ، مال من
تقصیرهای بی تقصیر دیگران هم..
خودم تاوان تمامش را میدهم
همیشه سهم من آنــــــــــقــــــــــــدر هست که با اندک سهم تو تغییر چندانی نکند...
*****
این بار تو هم در ظرف من؛ قبول؟
این بار من جای من.
*****
شاید نامرد باشم [همان قدر زیاد که او گفت]
شاید رسم عاشقی را ندانم [همان قدر تلخ که تو نوشتی]
امّا . . . امّا . . . امّا . . .
به خاک پای عزیزت.. که عهد نشکستم..........
به نفسم قسم
ببخش که دلارامت نبودم
مهمونای من ( نفر از رویاهاشون گفتن) | یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ - خاکستر |لینک به نوشته

هیچ کس از جنس ما نبود..
اینچنین که هستم..
که بودی..
که بودم..
که هستی..
نمیگویم صمیمی.. نمیگویم خوب.. نمیگویم پاک.. نمیگویم
ولی به خدا قسم
قسم به نان و نمک
به شرم تو
به چشمای قشنگ تو..
اندازهء هرچه دل تنهاییت بخواهد
با همهء وجود.. وبا هرچه عشق.. و عشق..
د و ســتــت د ا ر م
دلارام باشید
مهمونای من ( نفر از رویاهاشون گفتن) | سهشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧ - خاکستر |لینک به نوشته

شب و روزت همه بیدار که آید شاید
کور شد دیده بر این کوره ره شایدها
شاید -ای دل- که مسیحا نفست آمد و رفت!
باختی هستی خود بر سر می آیدها...
دلارام باشید
مهمونای من ( نفر از رویاهاشون گفتن) | شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧ - خاکستر |لینک به نوشته

یه روزی،یه جایی خوندم که به چیزایی که الان داری خوب فکر کن؛ شاید آرزوی دیروزت بوده که برآورده شده. من فکر کردم. دیدم آره. امروز من اقلاً دو سه تا چیز دارم که در گذشته رویایی دست نیافتنی بوده برام. تافی، تمشک و ... زندگیم خیلی قشنگه با داشتنشون. خیلی چیزای عذاب آور هم هست ولی فعلا که لذت اینا تسکین اون زخمهاست.
شما چی؟ تا حالا به رویاهای گذشته اتون فکر کردید؟ به داشته های الآنتون چی؟ پیشنهاد میکنم یه بار فکر کنید.
دلارام باشید
مهمونای من ( نفر از رویاهاشون گفتن) | دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ - خاکستر |لینک به نوشته

سلام.
بعضی اتفاقات در زندگی اونقدر غیر منتظره رخ میده که تا به خودت بجنبی می بینی یه کولاک اساسی -سازنده یا ویرانگر- در دنیای خودت و اطرافت به پا کرده. ولی مهمتر از اون کولاک، نتیجه اشه. من با یه سونامی تحمیلی رسیدم به جایی که الان هستم. حالا خیلی چیزا دارم، روح تازه، فکر جدید، مکتب نو، ذهن روشنتر، نگاه متفاوت، هدفهای محکم و و و و . اون سونامی برام خیلی کوبنده و ویرانگر بود، اما الان از نو ساخته شده ام و از اینی که هستم بی اندازه خوشحالم. بابت چیزهایی که از دست دادم هم خوشحالم چون در ازاش چیزهای دیگری به دست آوردم که اگر شرایطم جز اون بود شاید هرگز نصیبم نمیشد. برای امروز بسه. فعلا...
تا اطلاع ثانوی دلارام باشید
مهمونای من ( نفر از رویاهاشون گفتن) | شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧ - خاکستر |لینک به نوشته

1) از بیکاری نشسته بودم پشت کامپیوتر و بیلیارد بازی میکردم. تلویزیون هم روشن بود. فیلم خداحافظ رفیق رو میداد. من هم ای... کم و بیش حواسم بهش بود. تو همون حال و احوال بازیگر فیلم خوند : امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام .... . یک دفعه زدم زیر گریه. بعد از مدتها.... یادم نیست آخرین باری رو که اینجوری گریه کردم . بی دلیل اشکهام میومد . برای فیلم نبود . برای خودم هم نبود . اصلاً توی فکرم چیزی نبود . خالی خالی . میدونی... انگار یه چیزی مثل همزاد داشته باشی... یه چیزی یا کسی که همه جوره بهت وصل باشه . انگار چشمهی اشک اون به چشمای تو هم وصل باشه ... بعد اون گریه کنه . خوب از چشمای تو هم اشک میاد دیگه! اونقدر گریه کردنم برای خودم هم عجیب بود که تو همون حال گریه میگفتم : چم شده؟ چرا گریه میکنم؟ یک ربعی هق هقمون طول کشید و بعد کم کمک آروم شدم . خلاصه بازی رو گذاشتم کنار نشستم به فیلم دیدن . خوب بودم تا آخرای فیلم که دوباره با دیدن یه دختر بچه بغضم گرفت . مخصوصاً چشمای اشکآلود اونو که دیدم باز .... . نمی دونم چی بود جریان . شاید واقعاً کسی که یه جورایی بهم وصله همزمان گریه میکرده . کی؟ واسه چی؟ نمیدونم .
2) برادرم خواب دیده اونم چی؟! اول عروسی خودش بوده ، یه جورایی هم عروس رو دیده بوده ؛ بعد یهو اپیزود عوض میشه و عروسی من میشه ، اما منو نمیبینه ! خوب.... تبریک میگم ! به زودی حلوام رو میخورن . به هر حال اگر دیگه نیومدم پیش پیش خداحافظیم رو میکنم. البته اینبار دیگه یقینا چند سال بعد بر نمیگردم (مگه سنجدم؟) مگر اینکه اون دنیا هم به شبکهی گستردهی جهانی دسترسی داشته باشم. (فکرکن !)
3) دنبال مودم ADSL هستم . شماها یه درست و حسابیش رو سراغ دارین بهم معرفی کنین؟ خودم حس گشتن ندارم !
4) عمو مجید واسه پست قبلی چند تا کامنت گذاشته . یعنی طبق توصیهی من شعور و شخصیت و هر چیز دیگرش از بقیه بیشتره ! ( مجیدجان ، بازم یادت کردم ، برو حالشو ببر!) اوهوی... حالا ورندارین هر جمله رو تو یه کامنت بذارین بعد خیال کنین شعور و همون چیزای دیگهاتون رسماً ترکونده! نه برادر من... نه جان من... امر بهت مشتبه نشه . همون .... (صدای بوق) ....ی که بودی هنوزم هستی . در ضمن مجید جان من کامپیوتر دارم.
5) تو ترکم . دارم کبریت رو ترک میکنم . نگرفتی؟ سالهاست معتاد کبریتم به روش استنشاقی. البته مارکدار اصل ها ! یه نخ... ببخشید اشتب شد... یه چوبشو آتیش میزنم ، حسابی دود گوگردش رو استنشاق میکنم ، بعد به شعلهاش و سوختن چوبش نگاه میکنم تا تقریباً برسه به تهش ، بعد فوتش میکنم و همون طور که دودشو میرم بالا، زود میکنمش تو آب و از صدای جیزش حال میکنم . گاهی که اوضاعم بیریخت بوده مصرفم به روزی نصف قوطی هم رسیده . گاهی هم شمع میارم بغل دستم و.... اما خوب.... گفتم که تو ترکم . انگیزهی ترک = خریت. یه وخ امتحان نکنی بچه ! دو دود اسیرت میکنه اساسی . آخ آخ .... این بند رو زیر25ساله ها نباید میخوندن... قربون دستتون خودتون فیلترش کنین .
6) خودتی . (خوردی؟ نوش !)
7) اینو هویجوری گذاشتم. خواستم عددام فرد بشه ، تا اونایی که عدد 7 رو دوست دارن ببینن و درنتیجه ذوق کنن. اونهایی هم که برعکس ، از 7 خوششون نمیاد یه قسمت مضحک بدنشون بسوزه . داروغهای؟
8) آی حال میکنم... حال میکنم با این الکساندرو فِی . یعنی قبلا هم میکردم (حالو میگم بابا) اما حالا بیشتر؛ در واقع حرفهای تر . آخ جیگر قدرتش ! ß این چیز کلا اضافی بود . به خودم مربوط بود . لازم نیست بیشتر بدونین چون به کارتون نمیاد آخه ! شما جزو پست حساب نکنینش .
9) دلارام باشید . ( نخواستید هم نباشید ، دارم لطف میکنم در حقتون که اولندش از سهمیهی دعام استفاده میکنم واسهاتون... دومندش تو این جملهههام کـلـی انرژی مثبت میچپونم که بهتون تحویل بدم تا لحظات یه نمه رویاناک تری داشته باشید. بعدش هم سومندش... اصلا دلم میخواد همیشه اینو آخرحرفام بگم . من اینقده مهربون و لطیف و همچین نازکم (همون متضاد کلفت منظورمه) آره... نازکم... برای شما ایجاد مشکل میکنه؟ موردیه؟ چیکار داری؟ فضولی مگه ؟ به تو چه؟ اصلاً به من چه؟ تو نمیگیری انرژی رو تقصیر من چیه؟ میخوای بگیر میخوای نگیر. من نازی رو طلاق نمیدم.)
10) ووووی چه بی نزاکت بودم این دفعه .
11) آره. الآن... تو این لحظه حداقل... نشئه و شنگولم. لول لولم نه ملول.(بیسواد جمله فارسیه. دایره لغاتت رو بیفزا.) کوکم تا چشش درآد ! (هی.....ای بابا......)
12) چقدر حرف زدم !
13) دیگه هیچی .
* پی نوشت : خدای من ... نجاتم بده. ازت میخوام چون میتونی . از این گور سوزان نجاتم بده.....
مهمونای من ( نفر از رویاهاشون گفتن) | سهشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦ - خاکستر |لینک به نوشته

انگار از آسمون هُـلم دادن به زمین . صدای زنگ تلفن توی سرم دور میزد . پاهام گزگز میکرد و مغزم به شدت میسوخت . چشم بازکردم و نگاهم به ساعت که افتاد آه از نهادم بلند شد :" 9:25 صبح ؛ فقط 2 ساعته که خوابیدهام ." تلفن هنوز زنگ میزد ؛ چه آدم وقت نشناس سمجی ... توی دلم به کسی که پشت خط بود بد و بیراه میگفتم . بلند شدم تا جواب بدم . از جلوی میزتوالت که رد میشدم با دیدن موجود توی آیینه که هیچ شباهتی به من نداشت ایستادم ، موهام رو از توی صورتم کنار زدم و زل زدم به تصویرم . پای چشمهای خوابآلودم گودرفته و سیاه شده بود ، گونهها متورم و لبها و صورتم سفید ، مثل مردههای از گور بلند شده . یادم نیومد آخرین باری که خودمو نه سرسری... که با دقت توی آیینه دیده بودهام کی بود امّا مطمئن بودم این شکلی نبودهام . شاید تأثیر یکسال شب بیداری مداوم بوده . نیمرخ چرخیدم و دیدم که موهام چقدر بلند شده ! خندهام گرفت . مثل انسانهای خودشیفته سرتاپام رو برانداز میکردم . سعی کردم چهرهی قبلیم رو به خاطر بیارم که چندان موفق نشدم . به جاش کلماتی توی ذهنم شناور شدند مثل عسل ، انار ، تاک.... این کلمات رو جایی شنیده بودم ، یا خونده.... امّا کجا ؟؟ این هم یادم نیومد . فقط یاد تلفن افتادم که... دیگه زنگ نمیزد . دوباره برگشتم توی تخت و پتو رو کشیدم روی سرم تا باز بخوابم .
چند روز پیش فهمیدم که چهرهی خودم روهم فراموش کردهام... فکر کن ! برای چی ؟ ازکِی ؟ حتی یادم نمیاد آخرین شبی رو که بدون دیدن سپیدهدم فرداش خوابیدهام . به همین راحتی !! شما هم فکر کنید.شاید آثار سوختگی حافظه در شما هم موجودباشه !
دو سه باری هست که فقط یکی دو ساعت فرصتی پیدا کردم تا بعد از دو سال سری به میل باکس و مسنجر و وبلاگ خودم و دوستان قدیم وبلاگیام بزنم .همه رو که نتونستم ببینم امّا همونهایی رو هم که دیدم تقریباً تعطیل شده بودن . به جز چند نفر، بقیه تخته کردهان . روی تخته سیاه آیدین هم اصلا نمیشد کامنت نوشت (صفحه کامنتت باز نمیشد داداش) . به آیدی همهی وبلاگیهایی که داشتم پیغام دادم ولی نود و چند درصدشون هیچ پاسخی ندادن . از اون دو سه تایی هم که بودن فقط عمومجید منو یادش بود (دمش گرم) . آف هم گذاشته بود که به کوری چشم حسودان و فیلتریستها به یه وبلاگ جدید اسباب کشی کرده تا اونجا باز هم جک بنویسه ( از انواع استاندارد و پاستوریزهاشون مینوشت ها! ) معلوم نیست چه اتفاقاتی برای اون و بقیه افتاده . ( همون طور که اونا نمیدونن چرا من ییهو رفتم و نبودم تا الان! ) خوب بگذریم .
طبق آمار از سه هفته پیش تا حالا تعداد قابل توجهی به صفحهی حاضر نگاهی انداختهاند اما از کامنت خبری نیست . اصلا همون بهتر که بازم ننویسم و استعدادم رو در باب نویسندگی ناشکفته باقی بگذارم و جمع کثیری رو از یک موهبت خاکستری رویایی محروم کنم ! در هر صورت به خاطر داشته باشید که :
* برجا گذاشتن کامنت نشانهی شعور و شخصیت و هر چیز دیگر شماست *
دلارام باشید
** پینوشت : البته بگم ها ! اگر قراره فقط بگید : " دیدم ، تو هم بیا سر بزن به من " یا مطلب رو درست نخونید و یه نظر عجیب غریب بدید که آبروریزی باشه واستون همون چیزی ننویسید سنگینتره! ( آقای ک . به شما نبودما ! )
مهمونای من ( نفر از رویاهاشون گفتن) | یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦ - خاکستر |لینک به نوشته

با بی علاقگی کلید رو توی قفل چرخوند ؛ چهرهاش رو درهم کرد و داخل خونه شد. بوی فسنجون پیچید توی دماغش. یکراست به اتاق کارش رفت ، توی تاریکی کیفش رو گوشهای انداخت و خودش رو هم روی صندلی راحتی پرت کرد. پلکهاش رو به هم فشار داد تا شاید درد چشمهاش کمتر بشه.
- سلام. خسته نباشی.
پلکهاش رو باز کرد . هالهی روشنِ اطرافِ یک حجم مات و ضدّنور شده چشماش رو زد . نیم نگاه سردی به آستانۀ در انداخت : سلام . و باز چشمهاشو بست. رایحۀ ملایم عطری با بوی فسنجون قاطی شد و بعد بوسهای روی گونهاش احساس کرد. عکس العملی نشون نداد. رایحۀ عطر دور شد ؛ بی هیچ حرفی. سه - چهار ماهی بود که از اون اشتیاق آتشین چیزی باقی نمونده بود و این اواخر هم رابطۀ اون با همسرش فقط در همین یک بوسه خلاصه میشد. فکر کرد بعد این مدّت که این دختر بهانه گیریهای هر شب رو دیده ، جرّوبحثهای بی مورد رو ، دیر اومدنهاش رو ، سردی و بی تفاوتی اش رو... چه لزومی داره باز هم هر دفعه بعد از سلام با اون بوسۀ بیمعنی تظاهر کنه یه شوهر نمونه داره؟ با اون آرامش و لبخند کمرنگ همیشگی. شاید مسخره اش میکنه. یعنی واقعاً نفهمیده دیگه کسی دوستش نداره....
# # # # #
- یه چیزی میگم لطفاً باز نگو نه. من میخوام ببینمت. باید ببینمت.
- ببینی که چی بشه؟
- ببینم کیه که این همه وقت اینقدر جذبش شدهام.
- جذبش شدهام!!!! آخه تو از من چی میدونی؟
- میدونم. تمام این مدّت که پیدات کردهام... وبلاگت رو خوندهام... هر لحظه بیشتر بهت احساس نزدیکی میکنم. انگار مدّتهاست میشناسمت. چهرهات هم اصلاً برام مهم نیست. هر شکلی باشی... فکر میکنی حتّی اگه مثلاً نصف صورتت هم سوخته باشه برام فرقی میکنه؟ بعضی چیزا حسّیه... نمیشه در موردش حرف زد. خواهش میکنم.
- اِاِ...مگه تو زن نداری؟ خجالت نمیکشی اینا رو به من میگی؟
- از چی؟ از اون که برام غیر قابل تحمّله؟ من از خونه فراریام. قبلاً گفتهام بهت که... مدّتیه دیگه هیچ علاقهای بهش ندارم. اصلاً عوض شده... دیگه اونی که میشناختم نیست... واقعاً نمی دونم عاشق چه چیزش شده بودم... خودش هم فهمیده... اونم دیگه کاری به من نداره.
- اون عوض شده یا تو؟
- اون... من... هر دوتامون. اصلاً ازدواج ما احمقانه بود.
- امروز حرفای جدید میزنی! اینا رو به خودش هم گفتی دیگه ؟
- نه... به زبون نه... ولی توی این مدت که سرد شدیم خودش باید فهمیده باشه خب. نه من کاری بهش دارم نه اون به من.
- یعنی الان اگر اون جای من یه همچین پیشنهادی بهش میشد... این که بره و مردی که ادّعا داره عاشقشه ببینه و اونم قبول می کرد... واسهات مهم نبود؟
- اون که قبول نمی کرد... اصلاً اینجوری نمیشد... نمی دونم... نه... مطمئنّم برای اونم اهمّیتی نداره... بابا اصلاً می خوام ازش جدا بشم...
- ...
- چی شد؟ هستی؟
- به خودش هم گفتی که جدا بشید؟
- می خوام بگم. میگم. اونم باید از خداش باشه. آخه وقتی دو نفر نمیتونن همدیگه رو تحمّل کنن واسه چی باید به زور زیر یه سقف فقط همخونه باشن؟ من اصلاً باهاش حرف نمیزنم. اونم تمام مدّت آزارم میده. اصلاً به روی خودش نمیاره ما مشکل داریم با هم. فقط تظاهر میکنه دوستم داره و مراعاتم رو میکنه؛ ادای آدمای مهربون رو درمیاره؛ غذاهایی که دوست دارم درست میکنه؛ با آرامش تمام لبخند میزنه. این لبخنداش بیشتر حرصم میده. ولی میدونم اینجوری میکنه که بگه براش مهم نیست من ناراحت باشم یا نه، همینقدر که کاری به کارش نداشته باشم خوبه. اوایل آشناییمون به عشقم اعتماد داشتم... با منطقِ اون موقعم کاملاً مطمئن بودم به عشقم... ولی دیگه تا قبل ازدواجمون فقط یه حسّ - چه میدونم - دلسوزی بهش پیدا کردهبودم... فکر میکردم خب حالا اگه ولش کنم نامردیه... از بس خسته و کلافه شدهبودم از دردسرها و مشکلاتی که واسمون درست کردند. همون موقع هم که موافقت بقیه کمکم جلب میشد من داشتم میبریدم که خودش گفت : بذار اینهمه سختی که کشیدیم بینتیجه نمونه. امّا اشتباه کردم...
- بیانصاف... تازه ازش طلبکار هم هستی؟! حالاش هم اون تو رو اذیت نمیکنه ، تحمّلت میکنه... هیچ تضمینی هم نیست که الآن اشتباه نکنی.
- نه عزیزم... تو که اونو نمیشناسی. اصلاً شاید اون حالتش هم عصبی باشه ، یه حالتی مثل خندهی هیستریک... آرامش عصبی مثلاً...
- هه ! دیگه چه عیب و علّتی در موردش کشف کردی؟؟ مطمئنّی من از این مشکلات ندارم؟! اینبار مازوخیسمی... سادیسمی... چیزی... ؟؟
- خودتو با اون مقایسه نکن. اینبار فرق میکنه... من تجربه پیدا کردهام. تو با اون زمین تا آسمون فرق می کنی...کاملاً نقطۀ مقابلشی. من عاشق عقاید و افکار توام. عاشق شخصیتت. اینا که عوض نمیشه.
- جملهی قبلم رو تصحیح میکنم : امروز حرفای وقیحانه میزنی. اصلاً تو به چه حقّی به خودت اجازه میدی خیال کنی من حاضرم با تو رابطه داشته باشم؟
- من کی گفتم اینو؟؟ بیا فقط ببینمت... تو هم از نزدیک منو ببین... مطمئنّم پشیمون نمیشی. رخساره تو که منو میشناسی.آدرس و تلفن محل کارم رو خودم بهت دادم ، همۀ زندگیمو صادقانه واسهات گفتم. تو همیشه حرف از دهنم درنیومده فهمیدی چی میخوام بگم... منو از خودم بهتر میشناسی... اصلاً مثل یه تیکهی پازل انگار منو کامل میکنی... رخساره به خدا هر کار بگی میکنم... حالا اینا واسه بعد... فعلاً بیا فقط ببینمت از نزدیک. خواهش میکنم... آخه چرا قبول نمیکنی؟
- ...
- چرا جواب نمیدی؟ هستی؟
- به زنت هم قبلاً اینا رو گفته بودی ، نه؟
- چرا عذابم میدی؟ اشتباه کردم که از اوّل صادقانه همه چی رو واسهات گفتم؟ گناهم فقط این بود که بچّهبازی کردم، افسار عشق افتاد گردنم ، خر شدم و ازدواج کردم. گفتم ازش بدم میاد. فقط اسمش تو شناسنامهامه. اونم پاک میکنم. هر وقت بخوای...
- ...
- کوشی؟
- چرا دری وری میگی؟ می فهمی چی میگی؟ از من چی میخوای؟ مگه اوّلین بار بهم نگفتی عسلکم رو میپرستمش؟ نگفتی کاری ندارم بقیه چی میگن امّا من از خدا هم بیشتر دوستش دارم؟ یادته یه بار پرسیدم اگه بهت خیانت کنه چی؟ فوری گفتی اوّل خفهاش میکنم بعدش خودمو آتیش میزنم. امّا دو روز بعد اومدی گفتی اگه حتّی بفهمم بهم خیانت هم کرده نمیتونم بکشمش. اونقدر دوستش دارم که باز باهاش میمونم گرچه خودم نابود میشم. تو عوضی فهمیدی آقا... شاید اصلاً من... تو هیچی از من نمیدونی...
- چرا. میدونم... ببین تو رو خدا عذابم نده با یادآوری این لوسبازیهای قدیمی... نمیشه همه چیز رو اینجا گفت... باید رودررو باهات حرف بزنم... اصلاً میخوام در مورد مشکلات خودم و زنم باهات حرف بزنم...درددل کنم. اگه خوشت نیومد از من... اگه حرفام غیر منطقی بود... اونوقت هر چی بگی قبوله... شاید هم منو قانع کردی اشتباه میکنم! به خدا من آدم بدی نیستم.
- تو زیادی به خودت اعتماد داری... به خودت حق میدی از طرف همه تصمیم بگیری.
- ببین... من آرشیو تمام حرفهایی که باهات زدم... تمام کامنتهاتو دارم... می دونم ازم خوشت میاد...بیا با هم یه نتیجۀ خوب بگیریم... به خدا تو با همه فرق میکنی... کاش زودتر میدیدمت... هر چقدر که به تو نزدیکم از بقیه ، مخصوصاً از سیما دورم... اصلاً تو با اون قابل مقایسه نیستی... تو کجا اون کجا...
- ...
- خیال میکردم اون عشقمه اما نیست... بچّه بودم بابا... من تو رو میخوام...بذار ببینمت... فقط ببینمت همین. دارم دیوونه میشم... حتی صدات رو هم فقط سه - چهار بار اونم از ویس شنیدهام... توی چت که نمیشه خیلی چیزارو گفت...
- آره... باید خیلی چیزا رو گفت و دید... اینجا نمیشه...
- پس قبوله؟
- ...
- کِی؟ الان... الان میای؟
- اینقدر بیکاری یعنی؟
- نه... ولی میام... به خاطر تو میام.
- نه. من باید فکر کنم... پسفردا همین ساعت بیا جلوی پارک ملّت...
- اونجا؟؟ نمیشه جای دیگه؟
- چرا؟
- اونجا نزدیک خونۀ منه ، میدونی که... زنم زیاد میره اونجا...
- تو که میگفتی مهم نیست... میخوای طلاقش بدی...
- آره خوب ولی... آشنا هم زیاده.
- من فقط اونجا میام.
- باشه باشه...دم پارک ملّت... عکسمو که دیدی...
- خوب میشناسمت...بای.
- خیلی دوستت دارم *- : بای
بلافاصله از مسنجر بیرون اومد. داغ شده بود. سعی کرد چهرۀ رخساره رو تصور کنه. میدونست یقیناً با قیافۀ سیما خیلی فرق داره. فکر کرد کاش به جای سیما از اوّل رخساره رو میدید... کاش عاشق اون میشد. فکر کرد چقدر حماقت کرده که عاشق سیما شده... چقدر حماقت کرده که به زور و برخلاف نظر خانوادهاش و خانوادۀ سیما با اون ازدواج کرده... کاش بتونه سریع و بی دردسر طلاقش بده... شاید هم اصلاً بشه.....
سرش تیر کشید... چشمهاش درد میکرد. نمیدونست به خاطر زل زدن به صفحۀ مونیتوره یا از شدت فشار عصبی. صفحۀ وبلاگ خودش رو باز کرد. کامنت جدید داشت. دوتا.
اولی از سیما بود و طولانی. نخوند.
دومی از رخساره و فقط یه جمله : سالها دل طلب جام جم از ما میکرد...
معنیاش رو نفهمید. صفحه رو بست. چهرۀ سیما اومد جلوی چشماش ، ولی فقط چشمهای عسلیش واضح بود. انگار یک لایه بخار همهی صورتش رو به جز اون چشمهای مرموز پوشونده بود. با اون هم از راه وبلاگش آشنا شده بود ، عاشقش شده بود... عاشق غرورش... چشماش... از یک نقطه ضعف اعتقادی سیما استفاده کرد تا اونو پایبند خودش بکنه... با همه جنگید و اونو هم وادار به جنگیدن کرد تا تونست باهاش ازدواج کنه... امّا حالا درست یک سال و یک ماه بعد ازدواجش و شش ماه بعد از آشنایی با رخساره از سیما سیر شده. تقصیر کی بود؟ چرا سیما طیّ این مدت به بداخلاقیها و بی تفاوتیهاش اعتراض نکرده؟ سرش رو چند بار با شدت تکون داد تا شاید درد وجدانش هم آروم بشه. سعی کرد به رخساره فکر کنه... به عشق جدیدش...
# # # # #
- خوشمزه شده؟
- ای...
- چه خبر از کارهای دفتر؟ مثل اینکه این روزا خیلی خسته ات کرده.
- نه... تو خسته ام کردی.
- ... من؟
- چند ماهه که دیگه... آزارم میدی. با کارهات... رفتارت... اینکه خودتو به نفهمی میزنی...
- در چه موردی؟
- یعنی نفهمیدی خیلی وقته نسبت به هم سرد شدیم؟ نفهمیدی پس میزنمت همیشه؟ چند وقته دستت رو هم نگرفتهام؟ نفهمیدی هیچ نقطۀ اشتراکی نداریم؟
- من نسبت به تو سرد نشده ام. مدّتیه تو دلخوری و خسته. دعواها و بی حوصلگیت رو هم به حساب خستگی از کار گذاشتهام. همین. جرّوبحثی که تموم میشه رو که کِش نمیدن هر دفعه. خواستم خودت باهام حرف بزنی.
- نه... قضیه اینه که من واسهات بیاهمّیت شدهام... واسه همینه این همه وقت عین دو تا مترسک به اسم زن و شوهر داریم همدیگه رو تحمّل میکنیم. اگر تو سرد نبودی می پرسیدی چمه... اصلاً منم که سرد شدهام... دیگه از دستت خسته شدهام...
- چی میگی تو؟ باز شروع کردی؟ مثل اینکه حالت خوب نیست دوباره...
- نه... خیلی هم بده... حالم ازت به هم می خوره... از این آرامشی که داری...از این لبخند مزخرفی که همیشه رو لباته... از این که به روی خودت نمیاری هر دومون پشیمونیم... از اینکه دیگه نمیتونیم این جوری ادامه بدیم... برام غیر قابل تحمّل شدی... ولم کن بابا...
قاشق و چنگال رو توی بشقاب غذای نیم خورده پرت کرد. به اتاق کار تاریکش رفت و در رو محکم بست. سیر شده بود. لبخند گوشۀ لب همسرش رو هم ندید... بغض توی گلوش رو هم... چشمهای مرطوبش رو هم...
# # # # #
یک ساعت بود که جلوی پارک قدم میزد. خبری نبود. باز به ساعت نگاه کرد. باز انتظار...
- سلام.
از جا پرید و به پشت سرش نگاه کرد... : تو اینجا چی کار میکنی؟
- من که همیشه میام پیاده روی. می دونی خودت که... تو... اینجا چی کار میکنی؟!
- یه... قرار کاری دارم.
- آهان! توی پارک؟
- به تو ارتباطی داره؟
- نداره؟
- نه ، نداره. حالا هم تشریف ببرید به پیاده رویتون برسید... به سلامت.
- باشه میرم. خداحافظ.... وبلاگم هم به روزه ، وقت کردی سر بزن. قبلیه نهها! به اون که خیلی وقته سر نزدی... یکی دیگه دارم ، بهت نگفته بودم... البته تو دیدیاش... خوب هم میشناسیاش... وبلاگ رخساره... راستی... ببخشید یک ساعتی سر پا وایسادی... آخه داشتم برات... برای شام... قرمهسبزی درست میکردم...
چیزی توی مغزش می کوبید. انگار توی خلأ بود... نفسش در نمیومد. فکر کرد این یه شوخی بیمزه ست. توی سرش زنگ زد : تو با اون زمین تا آسمون فرق داری... فرق داری... فرق داری...
کنار پیادهرو کسی با ساز کهنه و ناکوکی میخوند :
" روزی که چشماتو دیدم چشم از همه بریدم امّا دریغ از عشق تو "
" دیگه تمومه.... "
- شاید هم خودم مقصّر بودم... یادته اوایل... که خیلی عاشقم بودی... گاهی اوقات که میخواستم سربهسرت بذارم با یه آیدی جدید میومدم باهات حرف میزدم امّا فوری منو میشناختی. بهم میگفتی " فقط با طرز حرفزدنت میتونم بین هزار نفر بشناسمت. " امّا بعد اونقدر فراموشت شدم که حتّی همون چند بار ، صِدام رو هم نشناختی.
نگاه یخزدهاش روی صورت سیما میگشت... دو جامِ عسلِ معصومی که با نگاهی پرسشگر قطره قطره میبارید. امّا باز... باز همون لبخند همیشگی... لبخند محزونی که انگار مسخره میکرد.......
یک قدم جلو رفت. دهانش باز شد امّا صدایی بیرون نیومد. احساس کرد چشماش همه جا رو از پشت یک مشت آب میبینه. سرش رو مبهوت تکون داد. رخسارهی لـرزان سیما از گوشهی چشماش روی گونه سُرید... با انگشت قطرهی اشکش رو برداشت و به گونهی سیما مالید. نگاهش رو لحظهای به آسمان دوخت و به سمت خونه راه افتاد.
صدای ساز ناکوک انگار تعقیبش میکرد :
" رفتی و قلب تو تنهاست بین اینهمه سیاهی حالا ببین بدون من چه سخته بیپناهی "
" روزی که دل کندی از من گفتی آسونه رفتن "
" امّا دریغ از عشق من "
" دیگه ندارم عشقت به سینه تو قلب زخمیم نشسته کینه "
" دیگه نمیخوام بمونه یادم عشق سیاهت داده به بادم "
" ای وای از اون همه احساس شد پرپرِ نگاه تو ...... "
مهمونای من ( نفر از رویاهاشون گفتن) | یکشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦ - خاکستر |لینک به نوشته

